کاش فصل پنجمی در راه بود کاش نامش فصل وصل ماه بود

در زمستان گرمم از گرمای تو

در بهاران شادم از اوای تو

فصل گرما گرمیش از قلب من

در خزان برگم و میمیرم به پیش پای تو

کاش فصل پنجمی در راه بود

کاش نامش فصل وصل ماه بود

کاش برگ برگ درختان خزان

برگ ریزان زرد و سرخ و نغمه خان

می سرودند این نوا با بخت تو...

شهریار

شهریار

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

درمون درد من حضرت عبّاس ...

درمون درد من حضرت عبــــــّــــاس .

سکوت کردی ...

باید حرف بزنیم باهم زمان داره هدر میره
نگو باشه برای بعد، همین الانشم دیره


من از امروز می ترسم از اینکه انقدر سردیم
باید حرف بزنیم باهم، باید این راهو برگردیم


فضای خونه بی روحه، من و تو هستیم و نیستیم
فقط گاهی برای ی عکس پیش همدیگه می ایستیم


ببین جوری سکوت کردی که وقتی هستی تنهاشم
خودت باعث شدی هرشب تو آغوش یه درد باشم

واسه این دردی که دارم بجز تو هیچ چی تسکین نیست
تو هم دردی و هم مرحم عذابی بیشتر از این نیست


عذاب بالاتر از اینکه عذاب سهم هرسالم؟
روزا بغض و شبا هق هق تماشایی شده حالم

سکوت کردی و این یعنی میدونی که گناه کاری
تو این حسرتی که داره منو میکشه دست داری


سکوت کردی و این یعنی از این درد بی خبر نیستی
سکوت کردی و این یعنی پای این دوری نیستی