آرامــــشـی داره صدات

 

   که دردمو کم میکنه

چیزی بگو؛

حرفای تــــو

بدجوری خوبم میکنه ...



تاريخ : دوشنبه 1393/07/07 | 11:27 | نویسنده : غـــزل |
غمگیــــــنم

اما؛

دوستت دارم

غمگینی هرگز ذره ای از دوست داشتن نمی تواند کم کند

و گرفتاریِ من این است...



تاريخ : سه شنبه 1393/06/04 | 11:10 | نویسنده : غـــزل |
اخرین روزهای نوزده سالگی...

با تمام قدرتت مانده اطلاعات لازم را یادم میدهی ..

ندیده ها را نشانم میدهی ..

گاهی یاداوریم میکنی که حتی ریز ترین مسایل را به من

آموخته ای و برایم کم نگذاشته ای ..

این روزها غرق در شرم و اندوهم ...

این روزها مملو از دلتنگی و تنهاییم ...

و به یاد آوردن تمام علاقه هایم در این ۱۹ سالی که گذشت

به یاد اوردن تمام کسان رد شده از صفحه ی خاطرات

زندگی و دنیای من ...

و قانون ها و بایدهایی که باید عمل شوند در ۲ روز باقی مانده...

و منی که هنوز ضعیفم و اشک میریزم ...

ومنی که از خداحافظی ها متنفرم ...

ومنی که تنهایی را همیشه در نزدیک ترین ها حس کردم و

عجین شدم ...

با تو ...

ای مهربان یکتای بی همتا ...



تاريخ : دوشنبه 1393/05/20 | 2:49 | نویسنده : غـــزل |